مولود زندینژاد- سرودهای حماسی فقط صدا نیستند، حافظهاند. آواز دورههایی هستند که یک ملت در آن، خود را دوباره تعریف میکند، یکبار در هیئت رزمندهای که عازم میدان است و یکبار در قامت نگهبانی که بر مرز ایستاده است. از همین رو، مقایسه دو سرود «ای لشکر صاحبزمان» سروده حبیبالله معلمی، شاعر دفاع مقدس، با اجرای حاج صادق آهنگران و «این فصل آخر است» سروده آرش براری، علی مقدم و امیرعلی شریفی با نوای حاج مهدی رسولی، فقط مقایسه دو متن یا دو ملودی نیست؛ مقایسه دو زبان برای گفتن حماسه است، دو روایت از «ما»، و دو تصویر از نسبت ما با دشمن، با خاک، و با آرمان.
«ای لشکر صاحبزمان» از دل دورانی برمیخیزد که جنگ، تنها یک درگیری نظامی نبود، میدان، آزمون ایمان بود و خاکریز، امتداد کربلا. در این سرود، رزمنده تنها کسی نیست که اسلحه به دست گرفته، او مسافری است که در راه معنا قدم بر میدارد. روایت نیز، از جنس حرکت و وداع است، از جنس دل کندن و رفتن. همه چیز در این سرود به سوی لحظهای پیش میرود که جانفشانی، نه پایان، که کمال حضور انسان تلقی میشود. اینجا مرگ، اگر در راه آرمان باشد، بوی شکست نمیدهد، رنگ رستگاری میگیرد.
در این فضا، دشمن نیز بیش از آنکه چهرهای دقیق و عینی داشته باشد، سیمای باطل را به خود میگیرد. رزمنده نیز همانقدر که یک نیروی نظامی است، یک جایگاه اخلاقی و اعتقادی هم هست تا روشنایی ایثار بیشتر دیده شود. به همین دلیل، زبان سرود نیز زبانی است آمیخته با شور، ایمان و اشتیاق به فداکاری. گویی کلمات، خودشان هم به میدان آمدهاند.
اما «این فصل آخر است» در هوایی دیگر تنفس میکند. اینجا دیگر روایت، روایت رفتن نیست، روایت ماندن است. روایت ایستادن، مراقبت کردن و خط کشیدن میان خاک خودی و چشم دشمن. اگر در سرود نخست، رزمنده با وداع تعریف میشود، در اینجا با حضور معنا پیدا میکند، حضوری استوار، آماده و هشداردهنده. این بار حماسه نه در لحظه شهادت، که در لحظه بازدارندگی ساخته میشود، آنجا که باید ماند، باید دید، باید پاسخ داد.
زبان این سرود نیز از همین تغییر خبر میدهد. واژهها دیگر بیشتر بوی مرز میدهند تا مقتل؛ بوی آهن، بوی اقتدار، بوی آمادگی. در اینجا دشمن نه یک شمایل دور و نمادین، بلکه تهدیدی است واقعی، نزدیک و قابل شناسایی. از همین رو، متن نیز به جای آنکه مخاطب را به دل سپردن به شهادت فرا بخواند، او را به اعتماد به توان دفاعی و حفظ امنیت دعوت میکند. اگر یکی سرود شوق پر کشیدن است، دیگری سرود اراده برای پابرجا ماندن.
تفاوت اصلی این دو سرود را شاید بتوان در تصویرشان از «ما» دید. در «ای لشکر صاحبزمان»، «ما» جماعتی هستیم که با ایمان و ایثار به هم گره خوردهایم، جمعی که حقیقت را در آمادگی برای فدا شدن میجوید. اما در «این فصل آخر است»، «ما» بیشتر به صورت ملتی ظاهر میشویم که باید از خانه، مرز و امنیت خود پاسداری کند. اینجا «ما» نه فقط اهل آرمان، که صاحب خاک و حافظ مرز هم هست. به تعبیر دیگر، اولی از «امت جانبرکف» سخن میگوید و دومی از «ملت آماده».
زمان و مکان هم در این دو سرود، دو رنگ متفاوت دارند. در سرود نخست، زمان حال در آینه عاشورا دیده میشود و میدان نبرد، بازتابی از کربلاست. خاک، قداستش را از خون میگیرد و لحظه اکنون، در امتداد تاریخی قدسی معنا میشود. اما در سرود دوم، زمان، زمان اکنون است؛ زمان تهدید، پاسخ و محاسبه. مکان هم، بیش از هر چیز، مرز است؛ جغرافیایی که باید حفظ شود.
از همینجاست که میتوان فهمید چرا این دو سرود، با وجود شباهت ظاهری در فضای حماسی، به دو دوره متفاوت تعلق دارند. «ای لشکر صاحبزمان» فرزند روزگاری است که مقاومت، با خون معنا میشد و شهادت، والاترین زبان حماسه بود. «این فصل آخر است» اما در زمانهای ایستاده که قدرت، بازدارندگی و امنیت، واژگان اصلی آن شدهاند. یکی از آرمان فدا شدن سخن میگوید، دیگری از ضرورت پابرجا ماندن.
در نهایت، این دو سرود را میتوان دو ایستگاه در تحول زبان حماسی در ایران دانست، یکی حماسه را در افق کربلا میبیند و دیگری در افق مرز. یکی با زبان وداع و شهادت سخن میگوید و دیگری با زبان حضور و اقتدار. هر دو از مقاومت میگویند، اما یکی مقاومت را با خون روایت میکند و دیگری با ایستادگی.

۰ Comments